چـرڪــ نـویسـ هـآے בפֿـتــر بـاروטּ

HomeMeBaxBackDesign
وقتی نبودم!!!!

سلام!!!!!! من اومدم!!!!!! پاک پاک!!!! دیگه هیچ اثری از اعتیاد نیس!!!!!!! هههههههههههه!!!! فکر بد نکنیدا اعتیادم به اینتر نت رو میگم!!!!!! حالا میخوام اتفاقاتی که این چند روز برام افتاد رو بگم!!!!!!!

اولش که معتاد بودم،شب منو بستن به تخت که تو حق استفاده از اینتر نت رو نداری! پول تو جیبی هم نداشتم !آخه یهو تحریک میشدم میرفتم شارژ میگرفتم! آخه من با وایمکس میایم اینتر نت!!!!!!! حالا به زور خودم رو با شرایط وقف دادم تا خوابم برد و شد فردا صبح!!!!!

روز دوم همه چیزم شده بود گوشیم!!!!!! با عشق رفتم بیرون یه بند خوشگل به قول خودمون پسر کش گرفته بودم که خیلی خفن بود!!!!!!! وقتی بند رو، رو گوشیم انداختم،،،،،،،، چشمتون روز بد نبینه!!!!!!! فعلا که هیچی نشد!!!!! ولی بعدش که گوشیم رو گذاشتم رو اوپن!!!!!!! مامانم یه عمل تروریستی انجام داد و گوشیم رو از زندگی ساقت نمویید!!!!!! آقا منو میگی انگار چی شده،،، انقدر گریه کردم که مامانم گفت : بوووووووووق، بوووووق و بوقققققققق تر!!!!! باشه گوشیت رو میدم درست کنن!- چنان گفت، گفتم الان میگه برات یه اپلی چیزی میگیرم-!!!!! حالا یکم گریه ام بند اومد!! امشب هم یکی دیگه از امیدام از بین رفته بود پس به زور خوابیدم!!!!!! شدش فردا

روز سوم همه چیزم شده بود دوستام!!!!! - من یه بچه مذهبیم که کلاس های اوقات فراغت و کانون قران و عترت رو میرم - قرار بود امروز بریم پیاده روی یاوران مهدی به خاطر تولد آقا،،،،، من نظامت بودم که بچه هارو میزون کنم!!!!!! توراه معلمم گفت که برم عقب، منم که بدون نگاه کردن همین جوری عقب عقب رفتم که یهو دوستم دستم رو گرفت!!!!!!! بگو چی شد؟؟


این همه مونده بود برم زیر ماشین!!! اینهمه -------------!!!!!! وای جلو پسرای کانون خیلی ضایع شدم ولی خودم از اونا بدتر خندیدم!!!!! وبازم شب شد وابستگیم به اینترنت کمتر!!!! صبحش

روز چهارم!!!!!!! وقتی از خواب بیدار شدم رفتم سر وقت سیم کارتم که اس مس هام رو بچکم،، دیدم قاسم - دوست پسر نیستا!!!!! یکی از بچه هاس که فامیلیش قاسمیه بهش میگم قاسم!- اس مس دادکی میری جشن؟؟؟؟؟ تازه فهمیدم جشنه!!!!!! پاشدم رفتم فرهنگسرا و بعد پارک وقتی کارا تموم شد و غرفه رو درست کردیم، بیکار نشسته بودیم و مگس میپروندیم که یه فکر پلید بهمون دست داد!!!!!! غرفه ما کنار غرفه مشاوره بود من قاسم رفتیم اونجا به حرفای پسر های کانون گوش دادیم!!!!!!! خیلی باحال بودن!!!!داشتن در مورد دختر های مورد علاقه شون حرف میزدن ما هم گوش میدادیم و میخندیدیم!!!!!!! بیچاره ها کیس مناسب هم پیدا نمی کردن!!!!!! من و قاسم چند تا فحش دادیم که یارو ها شما کورید......... دیگه بقیه اش به شما ربطی نداره!!!!!! حالا اون روز چنان صورتم سوخته بود که شده بودم سوژه خنده!!!!!! و مثل همیشه یه نگاه هایی بود که من بهش توجه ننموییدم!!!!!!! اون روز خیلی قشنگ بود!!!!!

روز پنجم!!!!! چنان سوخته بودم که با کرم سفید کننده و پنکک درست شده بودم جنازه!!!!!!! امروز سر دوستای مجازیم با آبجیم حرفم شد ولی بخیر گذشت!!!!!!!!

روز ششم! هیچی نشد!!!!!!!!

امروز مدت ترکم تموم شد و برگشتم!!!!!!!! صبح که رفته بودیم کانون، - من و دوستام عادت داریم به عکس های پسرا نگاه میکنیم و چند تا شون رو مسخره کنیم امروز نوبت آقای بووووق بود- من عکس آقای بوق رو نشون دادم و به خاطر عینک آفتابی ضایع ش بهش خندیدیم!!!!!! وقتی رفتیم تو، یه آقایی دعای فرج میخوندن که خیلی صداش قشنگ بود، وقتی از صداش تعریف کردم، مربیمون گفت این آقای بوووقه!!!!!! ما چون با قیافه میشناسیم نه با اسم وقتی ویژگی هاش رو فهمیدیم! تازه فهمیدیم همونیه که مسخره اش کردیم!!!!!! منم بلند به دوستم گفتم که همونیه که بهت نشون دادم!!!!!!!! مربیم هم فکر بد کرد!!!!! من تا الان دارم میخندم!!!!!

آخرش یکی هس که......... به شما چه اصلا!!!!!!


قالب وبلاگ
گالری عکس
چت روم
دریافت همین آهنگ