چـرڪــ نـویسـ هـآے בפֿـتــر بـاروטּ

HomeMeBaxBackDesign
یه خاطره خنده دار!!!

چند وقت پیش کنار مادر بزرگم خوابیده بودم!! من خوابم یه مقدار سنگینه و مادربزرگم هم یه مقدار بد میخوابه!! من به زور خوابم برد... یه خواب خیلی وحشتناک دیدم و از خواب پریدم.... من اصولا عادت دارم به پهلو بخوابم، اون شب طوری خوابیده بودم که پشتم به مادر بزرگم بود!!! حالا وحشت زده از خواب بلند شدم، و طبق معمول دستام میلرزید.. وقتی برگشتم یه چیز سیاه روبه روم دیدم، اول فکر کردم خوابم تعبیر شده!!! آخه خواب دیده بودم چند تا جن دور و برم هستن و... به هر حال وقتی یکم رفتم جلو دیدم مادربزگم تو خواب اومده جلوم نشسته!!!! آقا چنان حسی بهم دست داد نمی دونستم بخندم یا گریه کنم!!!

خیلی خندیدم، وقتی بیدارش کردم اونم به زور!!! ازش پرسیدم چرا نشسته؟؟؟؟ اونم خواست کم نیاره گفت داشته میدیده ساعت چنده!!! منم چقدر باور کردم!!!


قالب وبلاگ
گالری عکس
چت روم
دریافت همین آهنگ