ور ور رهایی!!

اوووفـــ، هیـــم! مــآ از یـ عــدد سفــره یکــو نیــم روزه بـآزگشتیــم :))

بعلـه،،، دیروز راه افتادیم رفتیم دلیجــــــــان :دی (یه جا تو استان مرکزی، البته نزدیکه اصفهانه)

بعدشم پا شدیم با اجی و شووَرش رفتیم بیرون، خخخخ ماشین هم نداشتیم! :))

راه افتادیم رفتیم غاز چال نخجیر، اون طوری که اقاهه میگف از غار های زندس!

جای خفنی بود... خوش گذش! البته ورودی سه تومنی رو کرده بودن پن تومن :| دیــوثا!

عاغا من فقط از اول میگفتم اللــــه اکبـــر،، یا دهنمو یه متر وا میکردم میگفتم آآآآآآآ

بعله، بعد از دو نیم کیلومتر پیاده روی، راه افتادیم بیایم خونه عمه گرام!

حالا شماره آژانسو اشتبا داده بودن :|

بعد از رسیدن به خونه، ما همچون قوم خستگی ناپذیر، مامانو طاها رو برداشتیم رفتیم بــی بــی زبیـــده :)

خعلی جای دوس داشتنی ای بود، کلی هم میگفتن حاجت میده :) منم کلی دعا کردم!
اما اینکه یه شوهر خوب گیرم بیاد از قلم افتاد :(( من چخد بدبختم!


حالا هرچی تو گشتو گزار زدیم، شبش با بازگویی خاطرات مامان بزرگی پــــــــرید...

امروزم رفتیم قم، این سری دقیق تر شده بودم، به نظرم شهر خوبی بود و تمیزو خلوت!

رفتیم زیارت، اولش مشعوف که به اینکه جوراب نداشتم گیر ندادن!

بعدش که رفتیم داخل زیارت کردیم و برگشتیم، خانومه با یه لبخند بم گف پاتو بپوشون :|

ینی ریــــــــــد تو اصابم :| منو میگی، خانواده راه افتادن برن نمایشگاه، من اخم و تخم و داد و بی داد و فش!
به شخصه از دماغشون در اوردم!!! :|


و بزور مامانو برداشتم بردم بیرون، از در 17 تـــــــآ فروشگاه ساحل اونجا 300 متریو پیاده رفتیم! با ارتروز پای مامانم :||||

بعدشم انقد فش دادم به مردای قم! خب واقن هم لازم بود!

ینی انقد لشن که با دیدن پای برهنه من تحریک میشن؟!!؟! ینی چندشم شده بود در حده چی!

تا حدی که نمیخاسم دیگه پامو قم بزارم! امــــــــآ خود حضرت معصومه از دلم در اورد...

و بعد از نماز ظهر راه افتادیم سمت خونه، و خدای سپاس که الان خونه ایم...

/ 1 نظر / 15 بازدید

از نوشته هاتون احساس کردم ک خیلی ادعاتون میشه پیشنهاد میکنم یکم خاکی ترباشید هرکی نگه فک میکنه حالاچقد شماطرفدار دارید